پیوندهای روزانه
پناهم بده7

بابا یکی از این خلاقیاتای ما تشکر کنه

نگاهمو از صفحه گوشیش گرفتم و بسمت اتاقم رفتم

حوصلم سر رفته بود

خیلی وقت بود از هدی و سپهر خبر نداشتم

گوشیم برداشتم و ب هدی زنگ زدم

من:سلام مدیر گرام

خندید و گفت:سلام بر معلم هنرمند

من:چطوری؟

هدی:خووبم.امسال دوست پارسال اشنا

من:شرمنده یه ذره سرم شلوغ بود

سپهر چطوره؟

یدفعه هینی کشید و گفت:خیر نبینی ورپریده!دیوونم کرده از بس میگه ارخفان کی میاد

خندیدم و گفتم:از فردا بطور مداوم تا قبل از درس و دانشگاه در اختیارتونم!

هدی:اتفاقا امیرطاها هم یه مدتی مهمون ماست

من:پسرخوبی بود!

هدی:باهم یه مدت همکارید!

من:همچین میگی انگار دختر مجردم!

خندید و گفت:تو ک ازدواجت صوریه!

اینو ک گفت یه سطل اب یخ انگار روم خالی کردن

من:اونوقت کی ب تو گفت؟

یه دفعه انگار حرف نادرستی زده باشه لال شد!

هدی:رائین

انگار بهم برق وصل کردن!

رائین؟

اون ک خودش خواست کسی از این موضوع چیزی نفهمه!!!!!

با سستی ازش خداحافظی کردم!

ب رائین نگاه کردم

مدتی میشد ک تو اتاقش داشت با تلفنش حرف میزد

پشت در اتاقش واستادم ک میگفت:عزیزم انقدر خودتو عذاب نده

بالاخره بابات بهمون اجازه میده ک باهم باشیم

بعد ازمدتی صداشو شنیدم ک میگفت:ارشینم...اون سخت گیری میکنه

ک منو بیشتر بشناسه و بفهمه لیاقت تو رو دارم یا نه!

نفس کشیدن برام سخت شده بود

ارشین

اون میخواست با کی باشه

مگه بهم ابراز علاقه نکرده بود

صداش باعث شد دوباره ب خودم بیام

باشه عشقم.فردا ساعت 11 میبینمت!

عشقم؟

مگه من عشقش نبودم؟

مگه دوستم نداشت؟

چطور....چطور جرات کرد

سریع خودمو ب اتاقم رسوندم

باید میدیدم

باید فردا مرگ ارزوهامو میدیدم

مگه من چی برای رائین کم گذاشتم

مگ عشق رو از تو چشمام نخوند؟

ساعتمو واسه 10 کوک کردم

و بخواب رفتم

صبح ک از خواب بلند شدم

دیدم ای دل غافل سحری هم نخوردم!

با بسته شدن صدای در مثه فشنگ لباس پوشیدم و بسمت اسانسور رفتم

سوار پرشیا شدم و قدم ب قدم تعقیبش کردم

مسیرش برام اشنا نبود

جلوی یه اپارتمان شیک ایستاد

بعد از نیم ساعت پیداش شد

با یه قیافه جدید

یه فیس دیگ

چشمای عسلیش رو سبز کرده بود

یه عینک ری بن رو صورتش بود ک قیافه اش رو مثه بچه درسخوانا کرده بود

تیپشم تیپ مردونه همیشه نبود

یه تیپ ساده و اسپرت

مسیرش رو دوباره تغییر داد

یه جایی خارج از شهر

با سوار شدن دختری ب ماشین زهر خندی گوشه لبم نشست!

اهنگ رو زیاد کردم

دقیقا احساسات من بود

چ دنیای عجبیه

این ک دلم تو رو میخواد

دل تو با کس دیگه اس

دوست نداره منو زیاد

یکی تو زندگیته و

بودن من اضافیه

گاهی میپرسی حالمو

همین ک باشم کافیه

(نگاهم ب جلو بود

گریه نمیکردم

نمیدونم چرا

فقط رائینی رو میدیم ک ناشناخته بود

رائینی ک پیاده شد صورت دختر رو بوسید ودر ماشین روبراش نگه داشت)

فرض کن ک هیشکی اسممو

کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی

یکی نفهمید اون یکی برد

بد نیست اگ فکر منو

بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی

دیگه نیام دور برت

(اره

وقتش بود من مهره سوخته از این بازی کناره گیری کنم

بهتر بود قبل از اینکه اون غرورم رو پودر کنه

برم

لااقل اینطوری احترامم بیشتر بود)

خیلی چیزا هست ک دیگه

نیم تموم مونده حالا

خیلی چیزا رو نمیشه

بهش بگی یه اشتباه

فرض کن ک هیچ وقت

من و تو

هیچ جای دنیا ما نشد

فرض کن هیچ صبحی چشام

تو چشمای تو وا نشد

(شکستم وقتی دیدم ارشین

همون ناقوس همه کابوسای من بود

همون ارشین

ارشین

از این اسم بیزارم

همه جوونیمو گرفت

رائینمو گرفت

اون از کجا پیداش شد؟؟؟؟

ارشین همون خواهر ناتنیم

اینجاهم نمیخواست بذاره اب خوش از گلوم پایین بره)

فرض کن ک هیشکی اسممو

کنار اسمت نیاورد

فرض کن تو این بازی

یکی نفهمید اون یکی برد

بد نیست اگ فکر منو

بیرون بریزی از سرت

شاید میخوای بهم بگی

دیگه نیام دور برت

کم کم واسه ترانه هات

واسه تموم لحظه هات

ب فکر قافیه های تازه باشی

بد نیست

پس میکشم با عزمی مسلط

قلب تو راه قلبمو بلد نیست

(مهسا ناوی.چ دنیای عجیبیه)

شکستم!

ب معنای واقعی شکستم!

بسمت خونه راه افتادم

بسمت اتاق رفتم

دلم نمخواست چیزی از اینجا بردارم

لوازم نقاشیمو با اون یه دونه چمدون ک از خونه مون اوردم با مدارکم برداشتم

با مداد چشمم روی اینه قدی اتاق نوشتم

ازت متنفرم!!!!!!!!!!!!!!!!!

کلید خونه وماشینش رو پرت کردم جلوی ایینه!

یه تاکسی جلوی در گرفتم و بسمت پرورشگاه رفتم!

همزمان با ورودم امیر طاها رو دیدم

سرش رو بالا گرفت و اومد با روی باز سلام کنه

ک سریع صورتش جمع شد

با نگرانی پرسید:حالت خوبه؟

اتفاقی افتاده؟

اما من

یه نگاه ب خودم کردم

حالم خوب بود؟

یه ندایی فریاد میزد:ن!

با حال نزارم گفتم:ن!

با دودستش بازوهامو گرفت و گفت:چی شده خب لعنتی؟

یه حرفی بزن!

اما من

لال شده بودم

فقط پشت پرده ی اشک صورت تار شده امیر طاها رو دیدم!

و بعد هم دیگ هیچی نفهمیدم...........

رائین

بعداز اینکه از شر اون عفریته راحت شدم یه نفس راحت کشیدم

یه نگاه ب ساعت انداختم ساعت9 شب بود

اه بازم این ارشین تفلون سرمنو با این لوس بازی هاش گرم کرد

وای

من از دست این دختره چیکار باید بکنم؟

بسمت خونه رفتم

در رو باز کردم

خونه توی خاموشی مطلق فرو رفته بود

ن صدایی

و ن حتی گرمایی

فقط دلم میخواست صورت شیطون اون وروجک خودمو ببینم

رفتم دم اتاقش اما کسی نبود

وا مگه میشه تا این وقت شب بیرون باشه

اومدم برگردم اما از چیزی ک دیدم خشک شدم

ازت متنفرم

مطمئن بودم دست خط ارغوانه

یه زنگ ب موبایلش زدم

خاموش بود

یه ذره فکر کردم دیشب داشت با هدی صحبت میکرد

بهش زنگ زدم

من:سلام هدی خانم.رائینم!

با سردی گفت:سلام.بفرمایید؟

من:از ارغوان خبری دارید؟

احساس کردم پوزخندی زد وگفت:شما چ بلایی بسر ارغوان در اوردید؟

با تعجب پرسیدم:من؟

جدی گفت:صبح اومده بود پرورشگاه اما دم در غش کرده بود

الان تو تب داره میسوزه و هذیون میگه!

دیگه نفهمیدم چی میگه

فقط صدای فریادم بود ک سکوت مطلقی رو ایجاد کرد:کجاست

بعداز گرفتن ادرس بسمت خونه هدی رفتم

بعداز باز کردن در بسمت ارغوان رفتم

از چیزی ک دیدم دلم ریش شد

ارغوان من داشت تو تب میسوخت

گاهی هم یه چیزایی زمزمه میکرد!

رو ب هدی گفتم:دکتر دیدتش؟

هدی:اره.گفت شوک عصبی بهش وارد شده!

نگاه خیره اش حالم دگرگون میکرد

من:چیه؟چرا اینجوری نگام میکنی؟

هدی:هیچی!

با صدای پسری بسمت در برگشتم

یه ذره فکر کردم

امیرطاها!

اون اینجا چی میخواست

با خشم بهم خیره بود

رو ب هدی گفت:داروهاشو گرفتم

رو ب هدی گفتم:اینجا چ خبره؟

امیرطاها طلبکارانه گفت:باید از تو بپرسیم؟

ک چرا زنت البته زن صوریت باید با چمدون لباساش بیاد دم پرورشگاه

وقتی ک ازش بپرسم حالت خوبه بگه ن و از حال بره

بعدشم تو تب بسوزه و هذیون بگه!

یدفعه منفجر شدم:خفه شو عوضی

زن منه چ صوری چ غیر صوری!

من نمیدونم کدوم احمقی این رو سر زبون شما انداخته

زنمه

اسمش تو شناسنامه امه!

من نبودم ک بدونم چی شده پس انقدر الکی حرف مفت نزن!

با صدای ارغوان نگران ب اون سمت برگشتم

ن توروخدا ارشین رائینو ازم نگیر

توک همه زندگیمو گرفتی

نکن

نبرش

اروم اروم چشماشو باز کرد

ارشین

ارغوان از کجا فهمیده بود ؟

من چیکار کردم؟؟؟؟؟

ارغوان

اروم چشمام باز کردم

انگار با چسب چوب پلکامو بهم چسبونده بودن

گرمم بود،گر گرفته بودم!داشتم اتیش میگرفتم.

نگاهم تار میدید اما مگه میشد رائین رو ندید؟

با اینکه بهم خیانت کرده بود اما بازم نمیتونستم دوستش نداشته باشم

رومو اونور کردم ک نبینمش

صداشو شنیدم ک از بچه ها خواست تنهامون بذارن

اومد و ب کاناپه تکیه داد

پشتش ب من بود

شروع کرد ب حرف زدن

نمیدونم چی دیدی؟

نمیدونم چی فکر میکنی و درموردم چجوری قضاوت میکنی؟

اما خیلی چیزا هست ک نمیتونم الان بهت توضیح بدم!

خیلی چیزا رو!!!!!!

وقتش برسه خودت میفهمی!

نمیدونم میدونی یانه!

اما تو این مدت ک بعنوان خانوم خونه من تو خونمون بودی

اسیرم کردی!

شاید حرفام عجیب بیاد و فکر کنی چطوری جرات میکنه بعداز خیانت

حرف از عشق بزنه

میدونم یه روز خیلی چیزا رو میفهمی

خیلی چیزایی رو ک مطمئنا خودت اونارو باور داری

یه جا خوندم ب کسی دل ببند ک دل داشته باشه

تو داشتی !

تو خیلی چیزا داشتی ک دنیای سیاه وسفیدمو رنگی کرد

وجودت باعث ارامش بود

همین ک میدونستم یکی توخونه منتظرمه برام بس بود

صدام در اومد اما واقعا عمق شکست درش نهفته بود:

نمیدونم دلیلت چیه؟

هیچی نمیدونم

زمانی ک اومدم تو خونت باورت داشتم

همه جور قبولت داشتم

محرم شدیم بازم بهت اعتماد کردم

خیلی محبتا بهم کردی

خیلی حس های خوب رو برام ساختی

خیلی خاطره های خوب باهم داریم

اما قرار شد اگ تو ب کسی دل بستی من از زندگیت برم

من رفتنی بودم

از همون روزای اول هم خودم میدونستم

از این ب بعد راهمون از هم جداس!

نمیگم دوست نداشتم وندارم

من با تو مثل کف دست بودم

پس اینبارم جلوی تو رو بازی میکنم!

دوست دارم

اما نمیتونم بپذیرمت چون تو منو خرد کردی

اونم باکی؟؟؟؟

خواهر ناتنیم!

کسی ک تو میدونستی چقدر منو زجر داده بود!

توخبر داشتی

تو هم چیز رو میدونستی اما بتی ک ازت ساخته بودمو رو شکستی!

برو بذار با عشق ازت جدا بشم

ن حس نفرت!

برو!

دیدمش ک با شونه های فرو افتاده رفت

صدای بسته شدن در مصادف شد با ریزش اشکای من

اشکایی ک طعم شکست میداد

طعم خیلی چیزا!

خیانت

نفرت

عشق

خیره شدم ب اسمون وفریاد زدم:خدایا

منم بنده بدبختت

همون ک هیچوقت فراموشت نکرد

همون ک تو زندگی نکبتیش یه بارهم ناشکری نکرد

کسی ک فقط بهش ظلم شد وطعم محبت رو ندید

من همونم ک فقط ب امید تو این راه قدم گذاشتم

همون ک میگفت حسبی الله

خدابرای من کافی ست!

پس چرا همه درهات رو بروم بستی؟

مگه نگفتی ناامید نشو!

ناامید شدم

مامانمو گرفتی!

خانوادمو گرفتی!

پدرم نیست!

کسی ک بهش دل بسته بودمم ازم گرفتی؟

مگه من چی ازت خواستم؟

من فقط یه نفر رو میخواستم ک حامی و پشتیبانم باشه!

من چی میخواستم؟

زجه میزدم

رو پاهام خم شدم و گریه کردم!

گرمی دست کسی رو روشونم حس کردم

با چشمای اشکیم ب چشمای امیر طاها خیره شدم

تار میدیدمش

تو چشمای اشناش نگاه کردم

من این نگاه رو هم میشناختم هم ن!

تو چشمای ب رنگ شبش مهربونی بود ن ترحم

امیرطاها:مگه پشتیبان نمیخوای؟

مگه نمیگی خدا همه در را رو بروت بسته

تو درها رو باز کن

تو ثابت کن کم نیاوردی

تو محکم باش!

مگه یکی رو نمیخوای بهش تکیه کنی ؟

با چشمام حرفش رو تائید کردم!

محکم گفت:من هستم!

من بعنوان یه برادر و دوست پشتت هستم

ب من اعتماد میکنی؟

با تردید گفتم:نمیخوام دوباره شکست بخورم

لبخند محوی نشست رو لبش وگفت:باورم کن!

من:توهم میری!مثه همه ی اونا ک رفتن!

من تو دنیا دست رو هر چیزی میذارم

دنیا هم میفهمه دوستشون دارم

ازم میگرتشون

نمیخوام توهم ازم بگیره!

خندید ودستش و گذاشت رو شونم و گفت:بهم اعتماد کن

ضرر نمیکنی!

نمیدونم از خریت دوبارم بود یا از صداش ک محکم بود وچشماش ک صادق!

رائین

حرفاش دیوونم کرد

صداش هنوز تو گوشمه!

برو

برو بذار با عشق ازت جدا بشم

ن حس نفرت!

ازش نمیگذشتم اما باید تنها بود تا فکر میکرد

اون ک نمیدونست من کیم ؟

اونکه نمیدونست تو زندگی من چی گذشته!

اون خیلی چیزا رو نمیدونست!

بسمت خونه رفتم

یه دوش اب سرد گرفتم

جا نمازمو پهن کردم

نمیدونم خدا حس منو فهمید یا ن!

از خدا فقط یه چیز خواستم

بهم برش گردونه!

همین!

ارغوان

صدای امیر طاها باعث شد ب زمان حال برگردم!

امیرطاها:حرف بزن!

از همه چی واسش گفتم

از دوران تنها شدنم تا حالا ک دوباره تنها شدم

فکر نمیکردم با مرور خاطرات بازهم صورتم خیس بشه اما بازم شد!

ب امیرطاها نگاه کردم

قیافش درهم بود

شروع کرد صحبت کردن

صحبتاش در عین اروم بودن بوی غم میداد

فکر نکن ب ته خط رسیدی

هستن کسایی ک وضع شون از من و تو هم بدتر!

پس ناشکری نکن!

زمان شاید حلال همه مشکلات نباشه اما سردت میکنه

ارومترت میکنه

با وجود مشکل تو و رائین بهتره یه مدت ازهم دور باشید

ن واسه اینکه اشتباهات هم رو ببخشید

ن فقط واسه اینکه ببینی اگ یه مدت نباشه میتونی دوریش رو تحمل کنید

شماهم دیگ رو دوست دارید

دلیل کارهای اونو نمیدونی ک در موردش قضاوت کنی!

تو اونو دیدی ک بهت خیانت کرده اما ممکنه اصل ماجرا خیلی با چیزی ک تو دیدی

فرق کنه

ما ادما همیشه نیمه خالی لیوان رو میبینیم

این دوری ب هردوتون زمان میده ک قدر همو بدونید

بهت گفت زمانش ک برسه خیلی چیزا رو میفهمی

پس صبرکن

بعد با لبخند تلخی گفت:همیشه همه ی عشق ها ب سرانجام نمیرسه!

همیشه اخر همشون خوشی نیست

گاهی همه تبدیل میشه به یه درام تلخ

تلخیش زندگیتو تلخ میکنه!

هرکسی مرد این بازی نیست!

بعدهم با لبخند رو ب من گفت:من پشتتم!

لبخند دلگرمی کننده ای زدم و گفتم:مرسی بخاطر همه چی!

یه مدت پیش هدی می مونم تا بقول تو خیلی چیزا برا خودم روشن بشه!

امیرطاها:چیزی لازم نداری؟

من:ن!

2 هفته ای از اون شب میگذره

رائین رو از اون شب ندیدم و ن خواستم ک ببینم!

از امیرطاها خواستم یه 206 خوشگل واسم دست و پا کنه ک این چندوقته راحت باشم!

با صدای زنگ گوشی دست از کار کشیدم!

با دیدن اسمش رو صفحه لبخندی رو لبم نشست!

من:هان؟؟؟؟چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

الان وقت زنگ زدنه؟

صدای خنده اش تو گوشم پیچید و گفت:چطوری طلبکار؟

من:خوبم!

امیرطاها:ماشین رو برات جلوی در خونه پارک کردم

سوییچ هم توی صندوق پسته!

باخنده گفتم:نمیشد تحویل خودم بدیش؟

با صدای شیطونی گفت:مزه اش ب اینه ک خودت بری ببینیش

امروز میای پرورشگاه؟

من:اره

امیرطاها:راستی میدونی ک امروز افطاری داریم؟

من:اونوقت کجا؟

امیرطاها:پرورشگاه دیگ!

من:اوکی!میبینمت!

این روزها بخاطر بچه ها لباسای شاد میپوشیدم

البته بیشتر بخاطر اون سپهر ورپریده

چون تا روز اول منو دید گفت:ارخفان این رخت عزا رو چرا تنت کردی؟

منو میگی شیش متر دهنم وا مونده بود!

یه مانتو عسلی با شلوار کتون قهوه ای

یه شال قهوه ای و عسلی

با کیف و کفش عسلی

یه رژ کمرنگ هم زدم

عینک پلیسمو ب چشمم زدم

قفل صندوق پست رو باز کردم

سوییچ توش بهم چشمک میزد!

جلوی در یه پیکان پارک شده بود

نکنه؟؟؟؟؟

ن من گفته بودم 206

دزدگیر رو زدم نگاهم رو 206 سفید رنگی ثابت موند

یه لحظه از فکری ک توی سرم اومده بود خندم گرفت

من وپیکان

چقدر باحال میشد؟

سوار ماشین شدم

نم نم بارون صورتمو پر از تعجب کرد

توهم زدم؟

توی مرداد و بارون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مگه میشه؟

یکم کمتر اگه بودی

بهت عادت نمیکردم

کجا رفتی ک من اینجا

دارم پی تو میگردم

هنوز روزای بارونی

منو یاد تو میندازه

توهرجایی ک هستی باش

در این خونه روت بازه

تو هرجایی دلم اونجاس

بهت بجوری وابستم

یه جوری منتظر میشم

ک تو باور کنی هستم

داره این حس دل شوره

همه دنیامو میگیره

میترسم روزی برگردی

ک واسه عاشقی دیره

(یه پوزخند ب خودم زدم....

تلخی پوزخندمو من ک هیچی خدا هم حس کرد)

ب احساست وفادارم

ب حسی ک نیازم بود

تو این دنیا فقط عشقت

تنها امتیازم بود

برای دیدنت دارم

تموم شهر رو میگردم

یکم کمتر اگه بودی

بهت عادت نمیکردم

تو هرجایی دلم اونجاس

بهت بد جوری وابستم

یه جوری منتظر میشم

ک تو باور کنی هستم

داره این حس دل شوره

همه دنیامو میگیره

میترسم روزی برگردی

ک واسه عاشقی دیره

(عادت.هلن)

دیگه حتی گریه هم نمیکردم

سرد شدم

بی تفاوت شدم!

با قدمای محکم ک این روزا تظاهر بود قدم برمیداشتم

از اون دور صدای سپهر رو شنیدم

چنان میدویید ک گفتم الان کله پا میشه

سپهر با لبخند جلوم ظاهر شد

یه نیمچه تعظیم کرد ودستش رو بطرفم گرفت

ابروهام بالا پریدن

من:سپهر این حرکت رو دیگه کی بهت یاد داده؟

صدای خنده شخصی باعث شد ب عقب برگردم

امیر طاها بود

سپهر هم با انگشت اشاره اش ب امیرطاها اشاره کرد

البته کار سختی نبود ک اون همه شیطنت رو تو چشماش ببینی

ونفهمی ک کار امیره!!!!!

یه ابروم بالا پرید،خیره نگاهش کردم

ک خنده اش رو قورت داد و رو ب سپهر گفت :بیا ک ارخفان پدرمونو در میاره

یه دفعه صورت خندان سپهر حالت غم ب خودش گرفت و گفت:

من ک پدر ندارم!!!!!!!!!

انقدر این جمله رو معصومانه گفت ک منم قیافه ام در هم رفت

با خنده بهش گفتم:منم ن مامان دارم ن بابا

با معصومیت گفت:واقعا؟

من:اره.منم تنهام مثل تو!

سپهر اما سکوت کرد

یه دفعه با شادی گفت:ارخفان اجی من میسی؟

من:اره چرا نشم داداشی کوشولوی من!

سپهر رو ب امیر طاها گفت:میشه بغلم کنی؟

امیر سریع بغلش کرد

اومد نزدیک صورتم و یه بوس رو لپم نشوند

بغلش کردم یه ماچ گنده ازش گرفتم

بعدشم یه گاز گنده از لپش گرفتم ک باعث اعتراضش نشد

دست سپهر رو تو دستم گرفتم و بسمت حیاط پشتی رفتیم

افطاری رو اونجا برگزار میکردند

یه نگاه ب ساعتم کردم

8 بود!

نزدیک افطار!

سرمو بالا کردم ک یه دفعه با دو تا گوی عسلی مواجه شدم

بی تفاوت ازش گذشتم

با اینکه میدونستم نمیتونم ازش بگذرم!

سرش رو برام تکون داد

منم مثل خودش جواب دادم

سفره رو با کمک بچه ها چیدم

صدای الله اکبر باعث شد ک از فکر بیام بیرون

صدای هدی رو از کنارم شنیدم ک میگفت:بیا دیگه

یه نگاه برزخی بهش کردم ک خندید و رفت!

یه لیوان چایی ریختم و بسمت سفره رفتم

سپهر:ارخفان بیا پیش خودم بیشین

با خنده کنارش نشستم

دم گوشم گفت:ارخفان منم روزه کله گونجیکشی گرفتم

من:منظورت کله گنجشکیه؟

سپهر:خو سخته اخه!

یه دونه زدم پس کله امیر طاها و گفتم:از بس این بچه رو تحت الفاظ نادرست خودت

قرار دادی

یه دفعه حرفمو قطع کرد و گفت:ارغوان؟

من:چته؟

خندید و گفت:هیچی!

من:کوفته!

بعد از افطاری هرکس یه ور بود

با هدی نشسته بودیم کنار حوض

ک سنگینی نگاهی باعث شد سرمو بلند کنم

با بی تفاوتی نگاهش کردم

و دوباره حواسمو دادم ب هدی

رائین

با بی تفاوتی سرش رو برگردوند و همین باعث میشد اتیش بگیرم

امیرطاها بهش نزدیک میشد

ومن دلم میخواست گردنش رو بشکنم

اون ب چ حقی ب ارغوان نزدیک میشد؟؟؟؟؟

دست سام روی شونم قرار گرفت!

سام:الان میخوای بری بکشیش

من:اره

سام:خودتو کنترل کن

فعلا ک ارغوان بهت نگاهم نمی کنه!

من:اینم میدونم

لازم نیست دائم بهم یاد اوری کنی!

خندید و گفت:مواظبش باش

من:چرا؟

سام:متاسفانه طرفدار زیاد داره!

یاد جمله ی افتادم ک چند وفت پیش خوندم

ب تو نزدیکم و دوری..........

مثل بارون پشت شیشه!!!!!!!!!!

امشب باید یه کاری میکردم

ب سمت سن رفتم

اهنگی رو خوندم ک این روزا همدمم بود!

بد کردم اما اون هیچی نمیدونه!

نرو خواهش میکنم فقط یه لحظه صبر کن

ک هنوز حرف نگفته واسه توخیلی دارم

ازتو خواهش میکنم طاقت بیار یه ثانیه

قول مردونه میدم دستات تنها نذارم

(نگاهمو بسمتش چرخوندم

ب چشماش خیره شدم

تو چشماش اعتراض زیاد بود)

نرو خواهش میکنم یکم بحرفم گوش کن

من ندونسته عزیزم تو رو روندم از خودم

لحظه رو نگیر ازم یکم تحمل تابگم

ک نفهمیدم چرا از تو یه دنیا دور شدم

تو رو از دست بدم چیزی نمیمونه برام

مگه جز تو چیزی هم هست ک از دنیا بخوام

نمیتونم ببینم یک نفس از تو جدام

دارم اقرار میکنم بی تو بمونم میمیرم

ترسی ندارم ک بگم نفس از تو میگیرم

نذار این خواهش قلبم حرفای اخرت بشه

(صدام اوج گرفت

وقتی چشماش رو غم برداشت

با چشمام التماسش کردم)

نگو ک بر نمیگردی نذار ک باورم بشه

نرو خواهش میکنم فقط یه لحظه صبر کن

ک هنوز حرف نگفته واسه توخیلی دارم

ازتو خواهش میکنم فقط یه فرصت دیگ

اشک چشمامو ببین ببین نگاهم چی میگه

نرو خواهش میکنم دارم گناهمو میگم

میدونم اونکه غرورت ازت گرفت منم

اگه میتونی ببخش وگرنه بعد رفتنت

شک نکن ک از نفس کشیدنم دل میکنم

(با غم بهش نگاه کردم و زیر لب گفتم)

نرو خواهش میکنم....

(نرو خواهش میکنم.گروه سون)

میدونستم دگرگونش کردم

میدونستم تاثیر حرفامو غم صدام گذاشته

میدونستم به حرفام فکر میکنه

با همه یه خداحافظی سرسری کردم

نبود

پس کجا رفت؟

بسمت در رفتم

امشب خوب بود

همین ک بعداز 2 هفته از نزدیک میدیدمش برام بس بود

هرچند ک عطرش تو خونه کلافم میکنه

هرچند ک با جای خالیش میشکنم و دم نمیزنم

هرچند ک خاطراتش همش جلومه

وهرچندهای زیادی ک این روزا خیلی عذابم میداد

وزندگیم رو طعم زهر گرفته بود!

بازم من بودم و تنهایی هام

بازم من بودم و جای خالیش

اون اوایل فکر نمیکردم بینمون شکل بگیره

اما الان ب اشتباهم میخندم

ب سمت پرتگاهی روندم ک شبا منو و غم هامو تحمل میکنه!!!

شاید عجیب باشه این همه غم

این همه بی تابی

واسه خودمم عجیبه!

بی اختیار دستم رفت سمت گلوم

توش بغض بود

لب پرتگاه نشستم و ب اسمون نگاه کردم

با خودم تکستی رو زمزمه میکردم

مرد است دیگر...

گاهی تند میشود

گاهی عاشقانه میگوید

مرد است دیگر

غرورش اسمان و دلش دریاست....

تو چ میدانی از بغض گلوگیر کرده یک مرد؟

تو چ میدانی ک چشمانت دنیای او شده است....

تو چ میدانی از هق هق شبانه او فقط خودش خبر دارد و بالشش؟

مرد را فقط مرد میفهمد و مرد!!!!!!!!

آنلاین : 1
بازدید امروز : 15
بازدید دیروز : 20
بازدید هفته گذشته : 120
بازدید ماه گذشته : 300
بازدید سال گذشته : 55120
کل بازدید : 86628
تعداد کل مطالب : 0
تعداد کل نظرات : 0
ساخت وبلاگ رایگان تور روسیه بلیط هواپیما بلیط هواپیما تدریس خصوصی زبان انگلیسی هوشمند سازی ساختمان خانه هوشمند
بستن تبلیغات [X]